۱+۱ به هم زن = ۲ بهم زن = دو بهم زن

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...

۱+۱ به هم زن = ۲ بهم زن = دو بهم زن

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...

رویا

گاهی پنجره را باز کن شاید نسیمی صورتت را بوسید و شبنمی روی گونه‌هایت جا خوش کرد و سیاهی چشمانت آیینه جنگل سرسبز شد در آن هنگام دستت را دراز کن‌، ستار‌ه‌ای بچین و آن را برای تولد آرزویت کنار بگذار

من راه رسیدن به آرزوهامو بلدم

یکی از دوستان همه خواننده های وبلاگش رو به یه بازی دعوت کرده" نوشتن آرزوهای کودکی"، از اونجا که منم یکی از خوانندهای وبلاگشم و فوق العاده هم حرف گوش کنم اطاعت امر کردم.

 لازم به توضیحه که چون من هنوز بچه ام و بزرگ نشدم پس آرزوهای الانم با قبلا فرقی نمیکنه

اون موقع که بچه تر از اینی که هستم بودم دلم دوچرخه میخواست البته الانم میخواما ولی اون موقع بیشتر بود نمی تونستم به بابام بگم برام دوچرخه بخره بخاطرهمین داداشه رو انداختم  به جون بابائه تا براش دوچرخه بخره ،دوچرخه خریده شد و همون موقع که آوردنش خونه بابا و داداشم به مدت یک هفته رفتن مسافرت، منم دلی از عزا در آوردم هیچوقت اون یه هفته یادم نمیره.

یکی دیگه  از آرزوهام این بود که برم سر یه کاری که توش سر از هر چی که می خوام در بیارم همیشه وقتی بهش فکر میکردم می گفتم هیچوقت این اتفاق نمی افته و حالا من سر همون کار هستم و اگه بخوام سر از هر چی که می خوام در میارم

دوست داشتم سوار این ماشین بزرگا ( تریلی) بشم. همیشه وقتی میرفتیم مسافرت از شیشه عقب ماشین برای راننده تریلیا دست تکون میدادم اونا هم برام چراغ میزدنحالا چند سالیه شوهر خالم دو تا ماشین سنگین داره (خاور 608 , اسکانیا)  و من تا حالا کلی سوارشون شدم.

همیشه دلم میخواست پسر باشم اما خب نشدم دیگه. میگن خدا به همه چیز آگاهه میدونست اگه من پسر بشم صددرصد معتاد میشدم و غیر قابل کنترل بخاطر همین منو دخترآفرید

یه ذره که از این بچگی بزرگ شدم دوست داشتم هر وقت که میخوام چشامو ببندمو بمیرم اما نمیشد خیلی سعی کردم ولی خدا اونقدر منو دوس نداشت تا منو ببره پیش خودش

شاید این بیشتر شبیه آرزو باشه تا قبلیا، آرزو داشتم یه  خونه ای داشته باشم بالای یه کوه بلند و خونه ام بالاتر از ابرا باشه اطافش چمن باشه درخت داشته باشه گل داشته باشه رودخونه داشته باشه پرنده داشته باشه وغیر از منو و خدا هیشکی اونجا نباشه، الان که یه بچه بزرگ هستم یه ذره این آرزو تغییر کرده ولی چون فقط آرزوهای کودکی رو قراره بگم، نمیگم چه تغییری کرده البته میدونم هیچوقت به این آرزو نمیرسم ولی خب آرزوئه دیگه

بزرگ تر از این آرزوها برای من دیدن خونه خداست که برای دیدنش لحظه شماری میکنم و همیشه دعا میکنم قبل از اینکه بمیرم فقط برای یه لحظه خونه خدا ببینم

اینا چیزایی بود که تو بچگی فکر میکردم هیچوقت بهش نمیرسم اما تا حالا که هر چی خواستم خدا بهم داده حتی گاهی فکر میکنم خدا اونقدر بزرگه که آرزوی خونه بالای کوه رو هم برآورده میکنه و اگر هم نده حتما مصلحتی توش بوده به هر حال این مهم که من راه رسیدن به آرزوهامو بلدم.

 

پ.ن: همه چیزایی که آدما میخوان با توکل به خدا حل میشه فقط نمیدونم چرا خیلی آدما تو زندگیشون به این موضوع فکر نمیکنن

 

بهار

صدا همون صدا بود


صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی


صدات میاد اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه


تازه کنیم خاطره ها رو یا نه

بهار اومد لباس نو تنم کرد


تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بقل جوونه


عیدو آورد از تو کوچه تو خونه

خیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون


خونه ما همیشه منتظر یه مهمون

بهار بهار یه مهمون قدیمی


یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود

خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچگیا چه خوب بود


حیف که هنوز صبح نشده غروب بود


آخ که چه زود قلک عیدیهامون


وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفها رو نقطه چین کرد


خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت


وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد


من و با حسی دیگه آشنا کرد


یه حرف که از حرفهای من کتاب شد


حیف که همش یوال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود


که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

بهار بهار صدا همون صدا بود


صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی


صدات میاد اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه


تازه کنیم خاطره ها رو یا نه

یادش بخیر بچگیا چه خوب بود


حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت


وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

همیشه این موقع های سال که میرسه دلم میگیره

شعرها فقط برای توست

مث اون موج صبوری که وفا داره به دریا        تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا چقدر

 

تازه و پاکی مث یاسهای تو باغچه        مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه

 

تومث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر  مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر

 

تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر        تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر

 

مث برق دوتا چشمی توی یک قاب شکسته  مث پرواز واسه قلبی که یکی بالهاشو بسته

 

مث اون مهمون خوبی که میاد آخر هفته        مث اون حرفی که از یاد دل وپنجره رفته

 

مث پائیزی ولیکن پری از گلهای پونه              مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه

 

تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون        مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون

 

تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه            مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه

 

چشمه چشمای نازت مث اشک من زلاله      مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله

 

یه روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره     توی خواب دختری که هیچکس و جز تو نداره

 

تو یه عمره میدرخشی تو یه قاب عکس خالی  اما من چشمامو دوختم به گلهای سرخ قالی

 

تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا       بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها

 

تو مث دفتر مشقم پر خط های عجیبی          مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی

 

دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی               می دونم عوض نمیشی تو خودت گفتی همینی

 

تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه  التماسش می کنی بمون میگه نمیشه

 

مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت           مث الماسی که هیچکس واسه اون نذاشته قیمت

 

مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون            مث ابتدای راهی مث آینه مث شمعدون

 

مث قصه های زیبا پری از خوابهای رنگی        حیفه که پیشم نمونن چشمای به این قشنگی

 

پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما               دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا

 

بیامثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد دید یارش داره میمیره موندش و صرف نظر کرد

قابل توجه آنهایی که به سحر و جادو اعتقادی ندارند

هاروت و ماروت

سوره بقره آیه 102 و 103

آنچه را که شیطان[صفت]ها در سلطنت‏سلیمان خوانده [و درس گرفته] بودند پیروی کردند و سلیمان کفر نورزید لیکن آن شیطان[صفت]ها به کفر گراییدند که به مردم سحر می‏آموختند و [نیز از] آنچه بر آن دو فرشته هاروت و ماروت در بابل فرو فرستاده شده بود [پیروی کردند] با اینکه آن دو [فرشته] هیچ کس را تعلیم [سحر] نمی‏کردند مگر آنکه [قبلا به او] می‏گفتند ما [وسیله] آزمایشی [برای شما] هستیم پس زنهار کافر نشوی و[لی] آنها از آن دو [فرشته] چیزهایی می‏آموختند که به وسیله آن میان مرد و همسرش جدایی بیفکنند هر چند بدون فرمان خدا نمی‏توانستند به وسیله آن به احدی زیان برسانند و [خلاصه] چیزی می‏آموختند که برایشان زیان داشت و سودی بدیشان نمی‏رسانید و قطعا [یهودیان] دریافته بودند که هر کس خریدار این [متاع] باشد در آخرت بهره‏ای ندارد وه که چه بد بود آنچه به جان خریدنداگر می‏دانستند
 اگر آنها گرویده و پرهیزگاری کرده بودند قطعا پاداشی [که] از جانب خدا [می‏یافتند] بهتر بوداگر می‏دانستند

 

*تفسیر تفسیر نمونه ، جلد1، صفحه : 369 تا376

 

از احادیث چنین بر می آید که در زمان سلیمان پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلم ) گروهی در کشور او به عمل سحر و جادوگری پرداختند سلیمان دستور داد تمام نوشته ها و اوراق آنها را جمع آوری کرده در محل مخصوصی نگهداری کنند (این نگهداری شاید به خاطر آن بوده که مطالب مفیدی برای دفع سحر ساحران در میان آنها وجود داشته )

پس از وفات سلیمان گروهی آنها را بیرون آورده و شروع به اشاعه و تعلیم سحر کردند، بعضی از این موقعیت استفاده کرده و گفتند سلیمان اصلا پیامبر نبود بلکه به کمک همین سحر و جادوگریها بر کشورش مسلط شد و امور خارق العاده انجام می داد!

گروهی از بنی اسرائیل هم از آنها تبعیت کردند و سخت به جادوگری دل بستند، تا آنجا که دست از تورات نیز برداشتند.

 

هنگامی که پیامبر اسلام (صلی اللّه علیه و آله و سلم ) ظهور کرد و ضمن آیات قرآن اعلام نمود سلیمان از پیامبران خدا بوده است ، بعضی از علمای یهود گفتند: از محمد تعجب نمی کنید که می گوید سلیمان پیامبر است در صورتی که او ساحر بوده ؟.
این گفتار یهود علاوه بر اینکه تهمت و افترای بزرگی نسبت به این پیامبر الهی محسوب می شد لازمه اش تکفیر سلیمان (علیه السلام ) بود، زیرا طبق گفته آنان سلیمان مرد ساحری بوده که خود را به دروغ پیامبر خوانده و این عمل موجب کفر است .
آیاتات فوق به آنها پاسخ می گوید.
به هر حال نخستین آیه مورد بحث فصل دیگری از زشتکاریهای یهود را معرفی می کند که پیامبر بزرگ خدا سلیمان را به سحر و جادوگری متهم ساختند، می گوید: آنها از آنچه شیاطین در عصر سلیمان بر مردم می خواندند پیروی کردند و (اتبعوا ما تتلوا الشیاطین علی ملک سلیمان).
(ضمیر در جمله (و اتبعوا) ممکن است اشاره به یهودیان معاصر پیامبر باشد و یا معاصران سلیمان و یا همه آنان) .
منظور از (شیاطین) نیز ممکن است ، انسانهای طغیانگر و یا جن و یا اعم از هر دو باشد.
سپس قرآن به دنبال این سخن اضافه می کند سلیمان هرگز کافر نشد (و ما کفر سلیمان).
او هرگز به سحر توسل نجست ، و از جادوگری برای پیشبرد اهداف خود استفاده نکرد ولی شیاطین کافر شدند، و به مردم تعلیم سحر دادند و (لکن الشیاطین کفروا یعلمون الناس السحر).

آنها (یهود) همچنین از آنچه بر دو فرشته بابل ، هاروت و ماروت نازل گردید پیروی کردند))(و ما انزل علی الملکین ببابل هاروت و ماروت ).
آری آنها از دو سو دست به سوی سحر دراز کردند، یکی از سوی تعلیمات شیاطین در عصر سلیمان ، و دیگری از سوی تعلیماتی که بوسیله هاروت و ماروت دو فرشته خدا در زمینه ابطال سحر به مردم داده بودند.
در حالی که دو فرشته الهی (تنها هدفشان این بود که مردم را به طریق ابطال سحر ساحران آشنا سازند) و لذا به هیچکس چیزی یاد نمی دادند، مگر اینکه قبلا به او می گفتند: ( ما وسیله آزمایش تو هستیم کافر نشوو از این تعلیمات سوء استفاده مکن ) (و ما یعلمان من احد حتی یقولا انما نحن فتنة فلا تکفر).
خلاصه ، این دو فرشته زمانی به میان مردم آمدند که بازار سحر داغ بود و مردم گرفتار چنگال ساحران ، آنها مردم را به طرز ابطال سحر ساحران آشنا ساختند ولی از آنجا که خنثی کردن یک مطلب (همانند خنثی کردن یک بمب ) فرع بر این است که انسان نخست از خود آن مطلب آگاه باشد و بعد طرز خنثی کردن آن را یاد بگیرد، ناچار بودند فوت و فن سحر را قبلا شرح دهند.


ولی سوء استفاده کنندگان یهود همین را وسیله قرار دادند برای اشاعه هر چه بیشتر سحر و تا آنجا پیش رفتند که پیامبر بزرگ الهی ، سلیمان را نیز متهم ساختند که اگر عوامل طبیعی به فرمان او است یا جن و انس از او فرمان می برند همه مولود سحر است آری این است راه و رسم بدکاران که همیشه برای توجیه مکتب خود، بزرگان را متهم به پیروی از آن می کنند.

به هر حال آنها از این آزمایش الهی پیروز بیرون نیامدند از آن دو فرشته مطالبی را می آموختند که بتوانند به وسیله آن میان مرد و همسرش جدائی بیفکنند (فیتعلمون منهما ما یفرقون به بین المرء و زوجه ).
(ولی قدرت خداوند ما فوق همه این قدرتها است ، (آنها هرگز نمی توانند بدون فرمان خدا به احدی ضرر برسانند)) (و ما هم بضارین به من احد الا باذن الله ).
آنها قسمتهائی را یاد می گرفتند که برای ایشان ضرر داشت و نفع نداشت ))(و یتعلمون ما یضرهم و لا ینفعهم (.
آری آنها این برنامه سازنده الهی را تحریف کردند بجای اینکه از آن به عنوان وسیله اصلاح و مبارزه با سحر استفاده کنند، آن را وسیله فساد قرار دادند با اینکه می دانستند هر کسی خریدار این گونه متاع باشد بهرهای در آخرت نخواهد داشت )) (و لقد علموا لمن اشتراه ما له فی الاخرة من خلاق ).

چه  زشت و ناپسند بود آنچه خود را به آن فروختند اگر علم و دانشی می داشتند)) (و لبئس ما شروا به انفسهم لو کانوا یعلمون ).
آنها آگاهانه به سعادت و خوشبختی خود و جامعهای که به آن تعلق داشتند پشت پا زدند و در گرداب کفر و گناه غوطه ور شدند در حالی که اگر ایمان می آوردند و تقوا پیشه می کردند پاداشی که نزد خدا بود برای آنان از همه این امور بهتر بود، اگر توجه داشتند)) (و لو انهم آمنوا و اتقوا لمثوبة من عند الله خیر لو کانوا یعلمون ).

نکته
1-  ماجرای هاروت و ماروت
درباره این دو فرشته که به سرزمین بابل آمدند، افسانه ها و اساطیر عجیبی بوسیله داستان پردازان ساخته شده و به این دو ملک بزرگ الهی بسته اند تا آنجا که به آنها چهره خرافی داده اند، و حتی کار تحقیق و مطالعه پیرامون این حادثه تاریخی را بر دانشمندان مشکل ساخته اند آنچه از میان همه اینها صحیحتر به نظر می رسد و با موازین عقلی و تاریخی و منابع حدیث سازگار است همان است که در ذیل می خوانید: ((در سرزمین بابل سحر و جادوگری به اوج خود رسید و باعث ناراحتی و ایذاء مردم گردیده بود، خداوند دو فرشته را به صورت انسان ماءمور ساخت که عوامل سحر و طریق ابطال آن را به مردم بیاموزند، تا بتوانند خود را از شر ساحران بر کنار دارند.
ولی این تعلیمات بالاخره قابل سوء استفاده بود، چرا که فرشتگان ناچار بودند برای ابطال سحر ساحران طرز آن را نیز تشریح کنند، تا مردم بتوانند از این راه به پیشگیری پردازند، این موضوع سبب شد که گروهی پس از آگاهی از طرز سحرخود در ردیف ساحران قرار گرفتند و موجب مزاحمت تازهای برای مردم شدند.
با اینکه آن دو فرشته به مردم هشدار دادند که این یکنوع آزمایش الهی برای شما است و حتی گفتند: سوء استفاده از این تعلیمات یک نوع کفر است ، اما آنها به کارهائی پرداختند که موجب ضرر و زیان مردم شد)).
آنچه در بالا آوردیم چیزی است که از بسیاری از احادیث و منابع اسلامی استفاده می شود و هماهنگی آن با عقل و منطق آشکار است ، از جمله حدیثی که از عیون اخبار الرضا (علیه السلام ) نقل شده (که در یک طریق از خود امام علی بن موسی الرضا (علیهماالسلام ) و در طریق دیگری از امام حسن عسکری (علیه السلام ) است به روشنی این معنی را تاءیید می کند .

اما متاسفانه بعضی از مورخان و نویسندگان دائرة المعارفها و حتی بعضی از مفسران در این زمینه تحت تاثیر افسانه های مجعولی قرار گرفته اند و داستانی را که در افواه بعضی از عوام مشهور است درباره این دو فرشته معصوم الهی ذکر کرده اند که : آنان دو فرشته بودند، خداوند آنها را برای این به زمین فرستاد تا بدانند اگر آنها نیز جای انسانها بودند از گناه مصون نمی ماندند، و خدا را معصیت می کردند، آنها هم پس از فرود آمدن به زمین مرتکب چندین گناه بزرگ شدند و به دنبال آن افسانهای درباره ستاره زهره نیز ساختند، همه اینها بی اساس و جزء خرافات است و قرآن از این امور پاک می باشد و اگر تنها در متن آیات فوق بیندیشیم خواهیم دید که بیان قرآن هیچ ارتباطی با این مسائل ندارد.

2- واژه هاروت و ماروت

نام ((هاروت )) و ((ماروت )) به عقیده بعضی از نویسندگان ، ایرانی الاصل است او می گوید در کتاب ارمنی با نام ((هرروت )) به معنی حاصلخیزی و ((مروت )) به معنی ((بی مرگی )) برخورد کرده است ، او معتقد است که هاروت و ماروت ماخوذ از این دو لفظ می باشد.

ولی این استنباط دلیل روشنی ندارد.

در ((اوستا)) الفاظ ((هرودات )) که همان ((خرداد)) باشد و همچنین ((امردات )) به معنی بی مرگ که همان مرداد است به چشم میخورد.

دهخدا در لغت نامه خود نیز مطلبی در این زمینه نقل کرده است که بی شباهت به معنی اخیر نیست.

ما دلمان به حال حقارت افرادی می‌سوزد

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد........

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد


دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست


خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی


حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست


تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار


مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند


کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست


عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت


کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش


از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد

 

بی تو ای...

 

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم


زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم

آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت


نیست چون آینه​ام روی ز آهن چه کنم

برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر


کارفرمای قدر می​کند این من چه کنم

برق غیرت چو چنین می​جهد از مکمن غیب


تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم

شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت


دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم

مددی گر به چراغی نکند آتش طور


چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم

حافظا خلد برین خانه موروث من است


اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم

 

...

پروردگارا

من که هستم

فراموش کرده‌ام

دل می‌رود.....

دل می‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنارا

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها الکسکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوارا

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروّت با دشمنان مدارا

در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضارا

آن تلخ‌وش که صوفی ام‌الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدارا

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسارا

حافظ به خود نپوشد این خرقه می‌ آلود
ای شیخ پاک دامن معذور دار ما را